close
متخصص ارتودنسی
رقیه جان....
لحظه شمار غیبت امام زمان

بیش از 1137 سال (شمسی) و 11 ماه و 30 روز و 20 ساعت و 43 دقیقه و 12 ثانیه است کسی منتظر 313 مرد است و زمان 35909469792.477 همچنان در گذر است ، آه... مرد شدن چقدر زمان میخواهد....

آری ، آرام گرفت،آرامی و آرامشی برای همیشه ، زیرا ملازمان یزید به دستور آن ملعون، سر مبارک سالار شهیدان را در طبق گذاشته و در پوشی روی آن قرار دادند، سپس آن قسمت از پاره تن رسول خدا صلی الله وعلیه واله را به خرابه بردند و چون اهل خرابه با خبر شدند که سر شریف ترین بندۀ خدا را می آورند همگی به استقبال آن سر شتافتند و سر از بدن جدا را تحویل گرفتند، آنگاه بار دیگر ناله ها سر داده و شیون و زاری به راه انداختند و هم چون پروانه به دور آن شمع عالم آفرینش گردیده و گویا می خواستند جان به فدایش کنند پس چون نظر آن صغیره به سر مبارک پدر افتاد از اطرافیان پرسید:

این سر کیست؟

آن دلسوختگان خرابه شام گفتند: سر پدر توست.

آن مظلومه به استقبال سر رفت و آن را از طبق برداشت و بر دامن نهاد و شروع به گریستن کرد و در حالی که می گفت:

بابا جان!چه کسی تو را به خونت رنگین کرد؟

باباجان! چه کسی رگهای گردنت را برید؟

بابا جان ! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟

بابا جان ! دختر یتیم چه کسی را دارد تا بزرگ شود؟

بابا جان ! کاش خاک را بالش زیر سر قرار می دادم ، ولی محاسن تو را خضاب شده به خون نمی دیدم...

بابا حسین! کاش من فدای تو می شدم و تو نمی مردی.

بابا حسین! همیشه من روی زانوی تو مینشستم تو مرا نوازش می کردی، حالا چه شده که تو روی زانوی من قرار گرفته ای؟

باباحسین! نبودی تا ببینی که این کافران سخت دل با ما چه کردند؛ آنان خیمه ما را آتش زدند و ما را به زور تازیانه به اسیری بردند.

بابا! بابا حسین! ما را روی خارهای مغیلان دواندند پای ما بچه ها زخمی شد. بابا حسین1 ببین پای مرا که چگونه تاول زده.

بابا!نبودی که ببینی چطور از روی شتر افتادم و خارهایبیابان به پایم رفت.

باباحسین!نبودی تا ببینی آن مردان چطور تازیانه به کمر عمه ام زینب زدند، بابا نبودی....

اهل بیت که نظاره گر این صحنه غم انگیز بودند در دل غوغا داشته و آرام آرام اشک بر چهره خسته ایشان جاری بود که یکدفعه دیدند آن مظلومه که صورت روی صورت پدر گذاشته بود بیهوش شد و نقش بر زمین شد. چون اهل بیت ، آن صغیره را حرکت دادند متوجه شدند که روح مقدسش به ملکوت اعلا پیوسته و جان شیرین به جان آفرین سپرده تا با پدر خویش همسفر در دیار باقی باشد زیرا پدر در آخرین وداع که نزد اهل بیت آمده تا با همه عزیزان خداحافظی کند به دختر سه ساله اش وعده داده بود که ای عزیزم! از رفتن بابا دلتنگ مباش زیرا همین که به شهر شام رسید به من خواهی پیوست؛ حال پدر به وعده خود وفا کرده و آمد که او را نزد خود ببرد .

 




 




بازدید : 9
[ یکشنبه 09 آذر 1393 ] [ 23:16 ] [ نویسنده : Sadat ] | نظرات ()
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



.: Weblog Themes By SlideTheme :.